عدالت
گمشده بشر از صبحگاه آفرينش است. از زماني كه انسان، خود و داشته هايش را شناخت و
مرزهاي مالكيت در اجتماع بشري معنا پيدا كرد معنايي با عنوان «حق و استحقاق» نيز
پديد آمد و بشر حسب خلقت و فعالیتهایی که می کرد و استعدادهایی که از خود نشان می
داد، انتظار استحقاقهایی نيز داشت و برآورده شدن همين انتظار براي او عين عدالت
بود. اما به تدريج عدالت معناي برجسته تر يافت، جايي که قدرت و ظلم پررنگ تر شد و
بشر زخم خورده آن. عدالت شد نقطه مقابل ظلم و ستم و تبعیض. اینجاست که بشر به
اعاده حق میاندیشد و به قضاوت نیاز پیدا می کند. مطالعات تاریخی و کنکاشهای جامعه
شناسان، در زندگی جامعههای ابتدایی نشان می دهد بشر همه جا وهمه وقت، مقررات خاصی
وجود داشته و یک یا چند نفر مسوول وضع یا اجرای آن بوده اند. ابتدا در جامه ریش
سفید قبیله و سپس در هیئت و هیبت قاضی محکمه. اینها هستند که میخواهند حق و حقیقت
را از تعدی و ظلم تشخیص دهند و از هم جدا کنند و عدالت مساوی میشود با قاضی و
آنچه ذهن او تشخیص می دهد. به قول ارسطو عدالت امری است که انسان عادل فکر میکند.
به
مرور زمان، واژههای حق و حقوق و حقیقت موضوع بسیاری از نظریهها و آرای
اندیشمندان شد و هر کس بنا بر نگاه خود، ایده جدیدی را بر این نظریه ها افزود. تا
در عصر جدید و در میان فیلسوفان جدید حقوق، اندیشهورزی همچون رونالد دورکین(Ronald
Dworkin)
چهره میشود که با نظریههای خود، فلسفه حقوق و مقوله مهم حقوق و اخلاق را به
چالش میکشد. تا قبل از دورکین، رقابت اصلي در زمينه ميان دو رويكرد «حقوق طبيعي» و
«اثباتگرايي حقوقي» بود؛ اما ورود مباحث مكتب هرمنيوتيك به دنياي نظريهپردازي حقوقي
رويكرد سوم، يعني «رويكرد تفسيري» نيز به جمع رقيبان پيوست. رونالد دوركين در هر دو
زمينه فلسفه و حقوق تحصيل، تحقيق و تأليف داشته و از بنيانگذاران هرمنيوتيك حقوقي یا
رويكرد تفسيري به شمار میآید. وی در حال حاضر استاد كرسي فلسفه حقوق در دانشگاه آكسفورد
و نيويورك است. در نوشته حاضر نگاهی خواهیم داشت به آرا و نظریات این اندیشمند
معاصر.
امروز بسياري از هنردوستان با دلهايي اندوهگين آمدند تا
دردانه موسيقي ايران، استاد پرويز مشكاتيان را بدرقه كنند تا او در كنار عطار در
نيشابور آرام بگيرد.
ابتدا پيام استاد حسن كسايي قرائت شد و در ادامه حسين
عليزاده از صفا و صميميت او گفت و غم جانفرسايش از رفتن مشكاتيان.
داريوش پيرنياكان گفت مشكاتيان دق كرد و رفت؛ همچون بسياري
از بزرگان هنر كه به دليل اختناق هنري ايران به كنج عزلتي خزيدند و خاموش شدند. او
گفت مشكاتيان را 10 سال بود كه خانه نشين كرده بودند و اين شعر شهريار را كه در
سوگ صبا سروده بود براي مشكاتيان خواند:
اي صبا با تو چه گفتند كه خاموش شدي
چه شرابي به تو دادند كه مدهوش شدي
تو به صد نغمه زبان بودي و دلها همه گوش
چه شنفتي كه زبان بستي و خود گوش شدي
اما استاد درويشي لحن تندتري داشت. او مي گفت مشكاتيان به
قتل رسيد چرا كه دور كردن هنرمند از صحنه موسيقي كشتن اوست. او گفت بسياري از
موسيقيدانان ايران در تنهايي و بيتوجهي از بين رفتهاند و آب از آب تكان نخورده و
زندهها هم بايد پس از هر برنامه توبه و استغفار كنند از گناهي كه مرتكب ميشوند.
حاج قربان يگانه موسيقي خراسان در سكوت ميميرد و استاد مرادي در اوج بيخبري
متوليان هنر در تايباد در بستر مرگ است.
در ادامه همايون شجريان شعر قاصدك اخوان را از ساخته هاي
خود مشكاتيان بود با سوز جانفرسايي خواند.
اما بهترينترين بخش برنامه را حاضران مراسم رقم زدند.
شخصي به نام ايماني، مديركل موسيقي وزارت ارشاد مي خواست
عرض اندامي كرده باشد و باز هم از اين بازار آتش گرفته هنر، دستمالي براي خود جور
كند كه مردم با كف زدنهاي متوالي مانع صحبتهاي او شدند.
آفرين به همت اين مردم آزاده و باغيرت.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 16:55  توسط امير آزاد
|
چه
زود رخت بربست از اين سراي بي سامان. چه بسيار قطعات و آهنگهايي كه در ابر وجود
او ماند و باريدن نگرفت.
تا
خبر كوچ نابههنگام او را شنيدم قطعه خزانش در ذهنم شروع به نواختن كرد و صداي
گرفته او در ابتداي قطعه كه شعر بالا را براي خودش (نه براي شنونده قطعه) زمزمه
ميكند طوفاني را در دلم راه انداخت. هميشهشنيدن "خزان" لحظه پرواز روحي بزرگ را به آسمان برايم متبادر ميكرد
و انگار يكي از اين روحهاي بزرگ خود مشكاتيان بوده كه مضراب آخر را بر سنتور زمان
زد و پر كشيد.
افسوس
كه اين درخت تناور باغ هنر در اوج ثمر واثر پژمرد ورفت اما آثار جاودانه
و بيمانندش هميشه ميهمان دلهاي دوستدارانش خواهد بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:5  توسط امير آزاد
|
چند روزي بود در حس و حال آخرين اثر استاد " زبان آتش و آهن" پريشان و آشفته بودم. بارها و بارها گوش دادم، بارها تنم لرزيد و اشك ريختم. طنين باشكوه شجريان، شعرمتين فريدون مشيري و آهنگ با صلابت مجيد درخشاني به همراه سوز نهاني و وحشت انگيز گوشه دشتي اين اثر را به يكي از جاودانه هاي موسيقي ايران بدل كرده است. بالاخص اينكه اين اثر زماني پخش شد كه همه مردم در وحشت و دهشت كشتارها و جنايت هاي پس از انتخابات شكه بودند.
بارها وقتي ترانه هاي عارف همچون " خون جانان وطن " يا " گريه را به مستي" را ميشنيدم ميگفتم در صدر مشروطه چه بايد اتفاق افتاده باشد كه اينگونه دل عارف وطن پرست را سوخته و گداخته گرداند، تا اينكه خودمان در اين 2 ماه انتخابات ديديم هرآنچه كه نبايد ميشد و ميديديم.
تا اينكه چند شب پيش شنيدم استاد ميهمان صداي آمريكاست. با تمام وجود منتظر يكشنبه شب بودم تا بعد از مدتها ببينم اين يگانه هنر ايران چه دارد براي تسلاي مردم. و استاد با همان شكوه و عظمت صدايش و به فراخناي آزادگي و وارستگياش، همانطور كه همه مي شناختيم و ميشناسيمش از هر خشونت و استبداد و خونريزي برائت جست، از صدا و سيماي غيرملي و ميلي ابراز انزجار كرد و زبان آتش و خون را تقديم تمام مردمي كرد كه عاشقانه وطن و هنرمندان وطن دوستش را دوست ميدارند. ديدن اين استاد ارجمند و درك احساس ناب و بي دريغش به مردم باز هم اين نويد را داد كه هنوز هنرمنداني هستند كه گوهر بي همتاي هنر را به پاي بيمايگان نميريزند. از اين پس بايد علاوه بر هنر موسيقي، هنر آزادگي و رادمردي را نيز به افتخارات اين بزرگ مرد افزود.
تفنگت را زمین بگذار/ که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار/ تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن/ من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیانکن/ ندارم جز زبان دل، دلی لبریز از مهر تو،/تو ای با دوستی دشمن!/زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست/ زبان قهر چنگیزی ست/ بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن شاید/ فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید/ برادر گر که میخوانی مرا،/ بنشین برادر وار
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 13:23  توسط امير آزاد
|
محمد رضا شجريان با ارسال نامه يي به رئيس سازمان صدا و سيما به ادامه پخش آثارش از اين رسانه اعتراض کرد. اين استاد برجسته آواز در نامه خود چنين نوشته است؛ «همان طور که اطلاع داريد صدا و سيما در شرايط فعلي مستمراً اقدام به پخش سرودهاي ميهني اينجانب به ويژه سرود «اي ايران اي سراي اميد» مي کند. جنابعالي مستحضريد اين سرود و ديگر سرودهاي خوانده شده متعلق به سال هاي 1357 و 1358 است و هيچ ارتباطي به شرايط کنوني ندارد. اينجانب در سال 1374 نيز اعلام کردم راضي به پخش آثار خود از صدا و سيما نيستم. مجدداً تقاضاي خود را تکرار کرده و تاکيد مي کنم آن سازمان هيچ نقشي در تهيه اين آثار نداشته و شايسته است به حکم شرع و قانون سريعاً کليه واحدهاي آن سازمان از پخش صدا و آثار من خودداري کنند.»
محمدرضا شجريان در سال 1374 نيز در نامه يي خطاب به علي لاريجاني رئيس وقت صدا و سيما خواستار پخش نشدن صدا و آهنگ هاي خود در راديو و تلويزيون شده بود. او در آن نامه نوشته بود؛ «از اين رسانه انواعي از موسيقي پخش مي شود که فاقد کمترين ارزش هنري است. .. .گاه مبتذل ترين قطعات موسيقي را که ما نام موسيقي خالطوري (موسيقي کافه هاي لاله زاري) بر آن مي گذاريم، به عنوان آرم برنامه پخش مي کنند. حتماً شما هم در تجربه چند ساله خود در صدا و سيما در يافته ايد که آرم برنامه، پرچم و نشانه اصلي برنامه است و هميشه تلاش مي شود تا زيبا ترين نوا براي آن انتخاب شود، شگفتم از اين همه بد سليقگي و بي ذوقي در درک موسيقي، آن هم در مهم ترين دستگاه فرهنگي کشور. ...سازمان صدا و سيما موظف است براي پخش آثار هنرمندان از آنان کسب اجازه کند و حقوق مادي آنان را هم براي هر نوبت پخش آثارشان رعايت کند.» در ادامه نامه آمده بود؛ «اين روال جاري راديو و تلويزيون در همه کشورهاي متمدن جهان است. از اين گذشته من نمي دانم صدا و سيما به چه حقي و بر اساس کدام مجوز روي آثار من تصوير مي گذارد و آن را به نام ويدئو کليپ پخش مي کند؟ فرض کنيد قانون رعايت حقوق مولفان و مصنفان وجود ندارد، و باز هم فرض کنيد اگر وجود دارد، کسي به هر دليل مايل نيست از طريق دستگاه قضايي احقاق حق کند. آيا شما شرعاً اين مشکل را براي خود حل کرده ايد؟ چگونه است که بديهي ترين حقوق مالکيت حقوقي که مورد تاکيد قوانين جاري کشور است زير پا گذاشته مي شود؟ در تحيرم که ناديده گرفتن حقوق هنرمند از سوي مهم ترين و وسيع ترين رسانه کشور نشانه چيست؟ مردم چه مي گويند وقتي مي بينند از صبح تا شام، اين رسانه پيام هاي اخلاقي در رعايت حقوق ديگران پخش مي کند، اما خود به آن عمل نمي کند؟،» و پايان بخش نامه تاريخي شجريان چنين بود؛ «به صراحت اعلام مي کنم که مايل نيستم صداي من از صدا و سيمايي پخش شود که بي اعتنا به حقوق هنرمندان است. قاطعانه از جنابعالي مي خواهم دستور دهيد هيچ اثري از من مطلقاً از راديو و تلويزيون پخش نشود. چون در ماه مبارک رمضان هستيم، تنها به احترام اين ماه مبارک و اداي دين به نيک سرشتي مردمي که در دامان آنها پرورش پيدا کرده ام، پخش «مناجات» و «ربنا» را اجازه مي دهم.»
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 13:16  توسط امير آزاد
|
بياييد براي چند لحظه واژه هايي مثل اصلاح طلبي و اصول گرايي و راديكاليسم و بنيادگرايي و... را كنار بگذاريم و مشاهدات خود را از چند روز گذشته تحليل كنيم.
اين روزها انرژي قشر جوان رنگ خاكستري و غبار آلود تمام شهرها و روستاهاي ايران را به رنگهايي مثل سبز و ارغواني و سفيد درآورده و شور و اشتياق عجيبي در كوي و برزن به چشم مي خورد. انگار اين جوانان مي خواهند اعلام موجوديت كنند و بگويند ما هنوز زنده ايم. در چهار سال گذشته و حتي 30 سال گذشته تمام اين جمعيت در انتظار بوده اند؛ در انتظار تحقق وعده ها و زندگي بهتر از روزهاي قبل. هر كسي آمده اتوپياي دلخواه خودش را به مردم قالب كرده و جوان ماند و صفحه هاي روزنامه بازار كار و ضميمه همشهري و خيال خوش داشتن نداشته ها. ولي هر روز دريغ از ديروز.
چه بايد كرد؟ همه منتظرند؛ منتظر لحظه هايي براي تغيير وضعيت. ولي از كجا و كدام تريبون بگويند كه ما از وضعيت حاضر ناراضي هستيم؟ تا اينكه زماني همچون انتخابات فرا مي رسد و اين توده خواهان تغيير با سبدي پر از مطالباتشان به راه مي افتند و به دنبال پير چراغ به دستي مي گردند تا اينان را از اين تاريكيها رها كند.
اين چنين است كه موج هاي رنگي به راه مي افتند.
طبيعي است كسي كه دارد غرق مي شود بزرگترين كنده را انتخاب كند و طبيعي تر است كسي كه تحملش طاق شده با اندك توشه اي از اعتماد به دنبال كسي برود كه بيشترين احتمال را در مقابل آفريننده شرايط موجود انتخاب كنند. اين چنين است كه موج سبز غران و خروشان راه مي افتد و خانه ها و خيابان ها را در مي نوردد.
نمي خواستم متن ادبي و پرطمطراق بنويسم، فقط به ساده ترين زبان احساس مي كنم وضعيت اين چند روزه همين است. البته اين را هم بگويم كه پشت اين همه هيجان و التهاب حجم عظيمي از مطالبات معقول و نامعقول مخفي است كه برنده انتخابات بايد پاسخگوي همه آنها باشد، ولي همانطوري كه خاتمي از عهده برآورده كردن آنها برنيامد اگر برنده هر كسي غير از احمدي نژاد باشد و نتواند، معلوم نيست كه اين جوانان مانند دفعات پيش به كنج خانه هايشان مي خزند و خاموش مي شوند يا زنجيره سبز تبديل به زنجيرهاي خشم مي شوند و مي خروشند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 16:10  توسط امير آزاد
|
سازشناسي به عنوان يک علم که به بررسي تاريخ تکامل ساز مي پردازد، در ايران از سابقه زيادي، به خصوص در دوران معاصر برخوردار نيست. متاسفانه هنگامي که ما در ايران واژه سازشناسي را به کار مي بريم، بلافاصله در ذهن محصلان موسيقي معني «ارکستراسيون» متبادر مي شود. علت اين امر اين است که در اولين کتاب هاي هنرستان عالي موسيقي به سازبندي ارکسترسمفونيک، واژه سازشناسي اطلاق شد که بعدها اين ترجمه اصلاح شده و به «سازبندي» که درست تر بود، تغيير عنوان يافت. يک روز با شادروان دکتر مسعوديه صحبت مي کردم، ايشان فرمودند «علم سازشناسي» يعني بررسي تاريخ تکامل سازهاي گوناگون در جهان و حرکت و جابه جايي آنها از منطقه يي به منطقه ديگر و رشد هريک در طول زماني بلند در کشورهاي گوناگون و تغيير شکل دادن آنها بنا به ذائقه ملي هر کشوري.
براي مثال هنگامي که شما سير حرکت «سنتور» را مشاهده مي کنيد که سازي است هندي - ايراني و بسيار قديمي که در سنگ نوشته ها نيز تصوير آن حک شده، در تمام بلاد کهن سير کرده و به اشکال گوناگون و شيوه هاي اجرايي متفاوتي خود را ظاهر کرده است . اين ساز حتي با دو نخ به گردن آويزان مي شده و در اروپاي شرقي و حتي يونان به عنوان يک ساز قديمي مورد استفاده مردم قرار مي گيرد. در بعضي از کشورها مضراب هايش متفاوت شده، گاهي با چوب بدون حلقه که سر آن پنبه مي بندند آن را اجرا مي کنند، و گاهي مانند هند با مضراب آهني و در ايران با دو نوع شکل مضراب آن را مي زنند. اين ساز طي تاريخ به ساز «دالسيمور» تبديل شده که مانند سنتور است و در موسيقي بومي و رقص هاي قديمي در اروپا به خصوص در امريکا به اجرا در مي آيد. قطعات زيادي در امريکا براي اين ساز نوشته شده و صنعتکاران زيادي گونه هاي مختلف اين ساز را ساخته و طي تاريخي طولاني آن را تکامل داده اند تا به شکل امروزي درآمده است. به اضافه اينکه همين ساز است که بعدها به پيانو تبديل مي شود.
امروز دوشنبه براي پانل جامعه شناسي هنر به دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران رفته بودم. جواني به نام علي خاكسار از دانشجويان دوره دكتري بحثي داشت با عنوان " نگاهی جامعه شناختی به پارادوکسهای موسیقایی معاصر در ایران" كه در آن پيدايش و تحول سبك هاي مختلف موسيقي ايران امروز را به بحث گذاشته بود كه خلاصه آن را اينجا مي آورم.
سخنران بر آن بود تا با رویکردیتاریخی- تطبیقی به تاریخ موسیقی غرب و ایران، و نگره ای جامعه شناختی، به واکاوی رهیافت های سازندۀ پارادایم های موسیقایی معاصر در ایران و نمایانیدن جنبه های پارادوکسیکال آنها بپردازد.
در ابتدا با اشاره اي گذرا بر سير تاريخي موسيقي در غرب و ايران، اوج موسيقي ايران را در دوره قبل از ورود اسلام تا سال ۹00 هجري با حضور موسيقيدان هايي همچون عبدالقادر مراغه اي، ابوريحان بيروني و .. مي داند و به نظر او موسيقي ايران پس از دوره تيموري در محاق فرو رفته و اين محاق تا به امروز ادامه دارد اما برعكس ايران، موسيقي غرب دوران افول خود را در قرون وسطي تجربه كرده و پس از آن با ظهور موسيقي هاي دوره رنسانس، باروك در دوره كلاسيك و رومانتيك به سال 1900 ميلادي به اوج موسيقي خود رسيده است.
به نظر او دو پارادایم عمده بر اساس دو رهیافت غرب گرایانه و تاریخ گرایانه، تکوین و تکامل یافته و به عنوان دو قطب متضاد در جامعۀ موسیقایی معاصر درایران ، به ظهور رسیده اند، و بر اثر تصادم سنت موسيقايي ايراني با سنت موسيقايي غرب، نوعي تغيير پارادايم در حيطه هاي مختلف موسيقي رخداده است كه منجر به ايجاد الگوهاي معنا دار متفاوتي در ذهنِ طبقة موسيقيدان شده است.
*از نقطه نظر مواجهۀ «من» موسيقي ايراني با غرب به عنوان «دیگری»، نوعی گرایش و کشش شدید برای اخذ فرهنگ موسیقایی غرب رخ داده است که در نهایت منجر به زایش پدیده ای تحت عنوان الیناسیون موسیقایی شده است که «شگفت گراییِ موسیقایی» ( ExoticismMusical)،از مظاهر عینی آن است. در اينجا مي خواهد بگويد موزيسين ايراني هسته اصلي و مغز اثر خود را از موسيقي غرب اقتباس مي كند و سپس بر مبناي آن سازهاي موسيقي خود را هم از سازهاي غربي انتخاب مي كند و با آن سعي مي كند موسيقي ايراني بنوازد. اين يك تناقض آشكار است كه نمونه بارز آن اركستر موسيقي ملي است. اركستري كه كاملا با تئوري، اصول و سازهاي كاملا غربي نواهاي ايراني را مي نوازد. اين عمل نوعي ناسيوناليسم موسيقايي است كه مي خواهد در خدمت موسيقي ايراني باشد اما واقعا اين موسيقي را مي شود ايراني ناميد؟
يك تناقض ديگر هم زماني اتفاق مي افتد كه "موسيو لومر" فرانسوي براي ايران اولين موسيقي ملي را مي سازد. آيا يك خارجي مي تواند روح يك ملت را در موسيقي مليش بدمد؟؟؟
*از سوی دیگر، از نقطه نظر مواجهۀ «من» با غرب به عنوان «دیگری»، نوعی ترس و دافعۀ شدید در مقابل فرهنگ موسیقایی غرب رخ داده است که با نفی هرگونه تعاملی با این فرهنگموسیقایی و همچنین طرد هرگونه تغییری درونی،همراه بوده و از این روی،پدیده ای به ظهور رسیده است که « خود شیفتگیِ موسیقایی» (Musical Narcissism)، از خصوصیات آن محسوب می شود. در این حالت، «موسیقی سنتی ایرانی »، توسط موسیقیدانان طرفدار این جریان، به عنوانپدیده ای لایتغیر تلقی شده وهر گونه تحولی از آن سلب شده است.
نمونه آشكار آن تاكيد بيش از حد اساتيد موسيقي براي تكيه بر رديف و عدم عدول از آن و يا عدم دستكاري در سازهاي اصيل ايراني است. البته استدلال اساتيد هم بر اين است كه اگر مسير تغيير را در موسيقي دستگاهي ايران باز كنيم به طور حتم در چند سال آينده اثري از آن باقي نخاهد ماند.
در این مقوله (که اصولاً سنت گرایان متعصب در آن درمی گنجند) «سنت» با استناد به معنای حقیقی آن که به معني «روش» است، از بین رفته و گونه ای «شبه سنت» که ایستایی و جمود از خصوصیات آن است، اتخاذ شده است. در نهایت، سخنران، با نقد، تحلیل و به چالش کشیدن هر دو رهیافت،بر ظهور پارادایمی میانین، به رهیافتی هویت گرا و در عین حال نوآور تأکید می كند.
بحث بسيار جالب و جذابي است. اگر متن كاملتري در اين خصوص پيدا كردم حتما در وبلاگ مي گذارم.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 17:54  توسط امير آزاد
|
همایش بزرگداشت 2 خرداد. همهمه و سوت و فرياد از داخل سالن دوازده هزار نفري آزادی وادار مي كند كه همه سريعتر قدم بردارند تا زودتر برسند. ابتداي سالن كسي مي گويد كه جا نيست و بايد برگرديد اما با اندك اميدواري به ورودي هاي آخر مي رویم.
داخل سالن تلاطم پرچم هاي سبز با فرياد حاضران به هم پيچيده و از زمين و آسمان كاغذ و پلاكارد مي بارد.
از گرمای کشنده و نفس هاي سنگين جمعيت مي شود فهميد كه دو برابر ظرفيت استاديوم جمع شده اند ، هر كسي مي آيد و چند كلمه مي گويد و با شنيدن چند واژه و شعار، دسيبل صداها تا آستانه كر شدن بالا مي رود. دامنه سني حاضرين بين 20 تا 40 است و به ندرت پير و خرد مي شود ديد، درود و ننگ يك لحظه قطع نمي شود و با هر بار شنيدن كلمه خاتمي و موسوي سقف سالن بالا و پايين مي شود.
دیدن این فضا سوال های بسیاری را به ذهن من آورد، به راستي اينها براي چه اينجا هستند؟ آيا اين جوانان سينه چاكان مير حسين هستند كه او را قبله آمال و سيمرغ سعادت خود مي دانند؟ اصلا مگر او را مي شناسند؟؟؟؟ شايد از پدران خود شنيده باشند كه بلي او يك تنه اقتصاد جنگ را رهبري كرد..... او در زمان نخست وزيري شخصيت مستقلي داشت... او تحصيل كرده است و در دوره پهلوي استاد دانشگاه بوده و ....
ولي آيا اين ويژگيها مي تواند برای نسل جوان امروز ملاك انتخاب باشد؟آيا به راستي مير حسين نهايت خواسته و سقف آرزوهاي اين جوانان است؟؟
با يك نگاه گذرا بر گفتار موسوي چند كلمه مكررالتكرار را مي توان bold كرد: انقلاب اسلامي، مستضعفين، راه امام، عقلانيت، شهدا، آزادي، شان ايراني ووو...
اينها همه شعارهاي دهه 60 و متعلق به بخشی از نسلی است كه يا شهيد شده اند و يا الان بالاي 45 و 50 سال دارند. اما طبق آمار هم اكنون 60 درصد جمعيت ايران زير 30 سال سن دارند و با اين گفتار بيگانه اند. نسلي كه دايم پاي اينترنت و ماهواره و پلي استيشن است! پس كداميك از اين كليد واژه ها براي نسل جوان امروز جذابيت دارد؟ هيچ حرف تازه و هواي تازه در گفتار او نيست، پس دليل اينهمه دست و پا شكستن ها براي چيست؟
شايد تنها دليل احساسي باشد به نام " تغيير وضع موجود" كه اين امر فقط با موسوي امكان تحقق دارد. باز تاکید می کنم این فقط یک احساس است اما احساسی بسیار قوی و امیدوار کننده. جوان امروز موسوی را نمی خواهد بلکه تغییر و تنفسی که با موسوی ایجاد خواهد شد را می خواهد. از دید جوان امروز فقط با سیل انتخاب موسوی می توان سد احمدی نژاد را شکست و گذشت و برایش فرقی نمیکند که بر تخته شنای روی موج چه کسی سوار است.
در 4 سال گذشته همه از حقارت گفته اند و از آن نالیده اند، همه از گسترش فقر و فساد و اعتیاد و سرخوردگی شکوه کرده اند و تلاش کرده اند با انواع جوک ها و sms ها و حتی انتقادهای مستقیم این احساس ها را تخفیف دهند، دیروز در سالن 25 هزار نفری هم هرکه حرف زد از این سیاهی ها گفت و امید به دمیدن صبح... اما آیا صبح انتظار میرحسین است؟
به محض طرح این سوال تاریخ حداقل 100 ساله ایران مثل فیلم از سر می گذرد و اینکه با وجود حرکت های بزرگ و موثری مثل مشروطه ، نهضت جنگل، قیام خیابانی، قیام پسیان، نهضت ملی و انقلاب 57 وضع ما این است، حال چه انتظارات بزرگی از این انتخاب داریم؟
+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 20:40  توسط امير آزاد
|
دولت آبادی به عبدالكريم سروش:«من نویسنده مملکت ایران هستم. از نظر من انقلاب فرهنگی اقدامی غیرقانونی بوده است و به هیچ وجه مشروعیت ندارد. انقلاب فرهنگی که شیخ آن دکتر سروش بود تقلیدی مضحک از امری سخیف بود که در چین انجام شده بود. آن انقلاب فرهنگی دامن یکی از چهره های معاصر جهان را برای همیشه لکه دار کرد،آقای سروش، شما علمدار رفتار شنیعی شدید که باعث شد بهترین فرزندان این مملکت بگذارند بروند تا شما شعر مولانا را حفظ کنید و به ما تحویل بدهید و تحویل بدهید و بازهم تحویل بدهید.
سروش به دولت آبادي:به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولتآباد کيست. خبر آوردند خفتهاي است در غاري نزديک دولتآباد که پس از 30 سال ناگهان بيخواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمي به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او را «شيخ انقلاب فرهنگي» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و اين همه عقدهگشايي و ناخجستگي در مجلسي به نام و حمايت از مهندس موسوي که در پي پوشيدن قباي خجسته صدارت است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:22  توسط امير آزاد
|
ارغوان بيرق گلگون بهار تو بر افراشته باش شعر خونبار مني ياد رنگين رفيقانم را بر زبان داشته باش. تو بخوان نغمه ناخوانده من ارغوان، شاخه همخون جدا مانده من