وقتي كامنت علي شاكر عزيز رو براي شركت در اين بازي خوندم بلافاصله و بي اختيار هر چي آرزوي محالي كه به خاطر محال بودنش هيچگاه اجازه جولان تو ذهنم رو نداشتن سراغم اومدن.چه خوب و دل انگيز بود و واقعا چه احساس بدي رو تا حالا ناخود آگاه بر خودم تحميل مي كردم.
اولين آرزو: دوست داشتم هنجره اي بمانند هنجره سوخته و كويري ايرج بسطامي داشتم، پنجه اي مثل فرهنگ شريف، آرشه اي همانند اسدالله ملك و پرويزياحقي، مضراب پر احساسي مانند مشكاتيان و ورزنده ، طبع شعري همچون مولانا و ابتهاج و سوز ني اي همچون كسايي و كياني نژاد داشتم.
دومين: دوست دارم براي يك لحظه هم كه شده در يك جامعه آزاد و رها از كثافت سياست نفس بكشم. جامعه بدون ريا، دروغ،دسيسه،چاپلوسي، شكنجه، زندان و سركوب. جامعه اي بدون فقير و ندار. جامعه اي بدون بر فيل نشسته هاي بي درد و در كوخ نشسته هاي پردرد.واقعا آزادي جزو آرزوهاي محاله و تو اين خاك پست دست نيافتني.... ولي مي شه براش كوشيد و جان داد شايد اين هم يه آرزوي محال باشه و من كسي باشم كه با مبارزه خودم آزادي رو به تمام مردم جهان تقديم كنم.
سوم: دوست دارم انسان ها تا وقتي زنده اند سالم و شاد در كنار آناني كه دوستشون دارن زندگي كنن به دور از هر گزند و درد و مريضي و باز هم دروغ و ريا. اي كاش همه همديگر رو به خاطر انسان بودن دوست داشتند. خودي و غيرخودي نبود و همه عظمت انسان بودن رو درك مي كردن.ولي باز:
آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست
عالم ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي








